تبليغاتX
عاشقانه
آسمانی
 رنجها ناگفته اند

رنجهایم همچون رنجهای مسیح و رازهایم ...

و تنهایی بر دوش بگذارم خیالهای خامم را ...

و هر آنچه بر آب ساخته ام ...

و قلبم ....

که دیگر سوزش ندارد ...

آتشی بر جانش انداخته ام ...

باید بروم ...

نمی توانم رفتنت را ببینم ...

بگذار این بار من اولین نفر از دو نفر باشم ...

کاش می شد راز ها را چون کاغذ شکلات باز کرد ...

چه خیال شیرینیست کودک شدن ...

بهانه هایم کودکانه و بغض هایم ...

رنجهایم چون عذاب مسیح ...

.

.

.

.

.

ای برزگوار که در آسمانهایی مرا دریاب ...

 عدالت بیداد
چه عدالتیست بر زمین

                چه دادرسیست اینچنین

                              مرد را آزادیست آنچنان و

                                            مرا زنجیریست اینچنین

 دنیای ما
سلام

.

.

.

امروز اومدم با چند تا سوال ریز و درشت. . .

.

اگه ازت بپرسن دوست داری زندگیت چطوری باشه چی مینویسی؟؟؟

.

فقط توی سه تا جمله مهمترین چیزایی که باید زندگیه ایده آلت داشته باشه بنویس. . .

.

مثلا اگه از من بپرسن می گم:

۱)دوست دارم دنیام پر باشه از صداقت و آدمای راستگو. . .

۲)زندگیم سرشار از محبت واقعی باشه. ینی اگه کسی کسی رو دوست داره واقعی باشه نه از سر حسادت و چشم و هم چشمی یا فقط واسه در آوردن یکی از چنگ یکی دیگه با کسی دوست شه. . .

۳)آدما چیزی به نام غم رو به هم هدیه نکنن. . . ترانه ی غمگین وجود نداشته باشه. . . همه(ساسی مانکن)گوش بدن و شنگول باشن. . .

۴)اگر کسی عاشق کسی شد چیزی به نام جدایی وجود نداشته باشه. . . کسی جدا شون نکنه . . . کسی بی وفایی نکنه. . . کسی نامردی نکنه. . .

۵) کسی عاشق چشم و ابرو یا قر کمرکسی نشه!!! چون از قدیم گفتن (حسن جمال به تبی بنده ثروت و مال به شبی بنده)

۶)و در آخر اینکه اگر دوتا عاشق به هم رسیدن هیچیُ هیچی جز مرگ اون دوتا عاشق رو از هم جدا نکنه. . .

.

هرچند بیشتر از سه جمله شد اما اینا چیزایی هستن که دوست دارم توی دنیام باشه. . .

توهم بگو دوست داری دنیات چطور باشه؟؟؟

 

 مرخصی

کاش خدا به قلبمون مرخصی می داد...

یا به احساسمون ...

کاش خدا به چشمامون و دستامون و فکرمون مرخصی می داد

تا فرصتی پیدا می کردیم

کمی به داشته هامون و

داشتنیهامون و

خواستنی هامون برسیم...

اصلا ببینیم کدومشون واقعی و ضروریه و

کدومشون از روی هوس و حسادت و چشم و هم چشمی...

کاش کمی بهمون فرصت میداد تا این راهو آهسته تر بریم ...

کمی به عقب سرمون نیگا بندازیم و منظره هایی که ساختیمو نیگا کنیم...

خیلی خسته ام...

یه چند روزی از خدا مرخصی خواستم اما هنوز موافقت نکرده...

می گه تو جزو نیروهای فعالی...

نمی تونیم جانشین واست تعیین کنیم...

اونقدر خسته ام که حتی به یه جای داغ مثل جهنم هم راضی شدم...

فقط اجازه بدن فکرم کمی استراخت کنه...

کاش فکرمون مثل لامپ کلید روشن ٬خاموش داشت...

می بینی...!!!

توی درد دلم هیچ جایی از عشق و عاطفه نیست...

همین الان فرشته های خدا یاد آوریم کردن که

چون چیزی توی قلبم نیست اجازه ی استراحت نداری...

باشه...!!!!!!!

بسه دیگه پرت و پلا زیاد نوشتم...

انگار با مرخصیم موافقط نشده...

انگار خدا هم مثل رییسای این دنیا می خواد (مرخصی اجباری) رو وقتی خودش صلاح دونست به بنده هاش بده..

نه...!!!

اینبار راضی نیستم...!!!

من هنوز پشت در اتاقش می مونم تا با این مرخصی موافقت کنه...........

خدا رو چه دیدی؟؟؟

 

 فلسفه ی سیب ها
مرا ببخش که نتوانستم...

مرا ببخش که نمی توانم...

این بار٬تنها همین یک بار٬فکر کنم تنها همین یکبار در کل جهان بود که سیب مان پس از هزار چرخ به زمین نیامد...

تمام نقشه هایمان ...

تمام آرزوهامان...

همه ی آنچه برای چیدن سیب تقلا کردیم...

همه به باد رفت !!!!

به همین سادگی...

حالاتو همانجا سر جایت بنشین و پی ارتباط سیب حوا و نیوتون باش...

حالا بنشین و فلسفه ی جاذبه را به چشمان من بهانه کن!!!

حالا تو همانجا که هستی بمان و بهت مرا از پشت شیشه ی کلاس درس عاشقی ات تماشا کن...

همانجا که به تو می آموزند: اگر دارا به سارا انار داد حق نگاه کردن نداشت...

چه فایده؟ دارا و سارا چندین سال قبل از اینکه تو کلاس اولی شوی عاشق شده بودند...

حالا تو بنشین و جدول سودوکو طرح کن تا ضریب هوشی ات را به جهان ثابت کنی...

اما بدان که هیچ ٬هیچ وهیچ! ارتباطی بین هیچ سیبی و هیچ اناری و هیچ کتاب اول با کتاب اولی وجود ندارد...

حالا...

سیب پرنده ام را دریاب...

مرا ببخش که فلسفه ات را نمی فهمم!!!

 87/6/6

همه دل می بری و می گذری

همه دل می بازم و می سازم و می سوزم و می مانم

در این ویرانه ی نمناک غربت خیز بی خورشید

که شب را با سرود بی فردا

به آواز حزین بوف بی آوار می خوانند

من اینجا هرشب

پی هر رهگذری

نور هر شبتاب را

خورشید می بینم

همه دل می بری و می گذری

و هر آنکس که به تو دل بازد

خبر مرگ شقایقها را

سر هر رهگذر باد

پشت مهتاب گل آلوده ی هر چاله ی آب

می نویسد بر برگ

روی بال سنجاقک

پران هزار...

من به الهام لبانت گل را

رنگ گیسویت شب را

می کشم با قلم موی خیالم

ناز چشمان تورا

روی هر برگ گل ناز

روی هر گوشه ی خاک که

علف روییدست

زیر فواره ی سرپایینی رود

به همه خواهم گفت

که تو دل می بری و می گذری

و من اینجا تنها

همه دل می بازم و می سازم و می سوزم و می مانم...

 88/3/4

با عرض پوزش...

از دوستان میخوام کمکم کنید این شعر که نوشتم احساس میکنم جای بیتها مناسب نیست

اگه نظری برای بهتر شدنش دارین خوشحالم میکنین راهنمایی کنین!!!

 

می چشانمت سیب سرخ لبانم را

ببین این هبوط نیست...

گمراه نمیشوی اگر

دست در دست من دهی به مهر

ما هنوز گناهی نکرده ایم

این تن پوش سبز چیست

چشم انداز برهوت سینه ام

تیغ آفتاب چشمانت را...

 زمین سنگ باران هم شود

من حوا و تو آدم نمی شوی

چشم بند چشمانت را باز کن

اینجا کسی غریب نیست

حتی اگر به شعر...

خیال کودکانه بیش نیست

 برداشت... آزاد...!!!
چرا فکر میکنی کلاغ نمیتونه شعر سپید بگه؟

مگه رنگ حرفا رو روی رنگ صورتشون مینویسن؟

بگو ببینم چرا فکر میکنی سگا که سیاه وسفید میبینن نمیفهمن رنگ عشق سرخه؟

نه جداْ چی باعث شده تصور کنی مارمولکا همشون یه جورایی بدجنسن؟

اصلا تا حالا فکر کردی چرا مگسا رو کسی دوس نداره؟

تا حالا فکر کردی چرا صدای گنجشک به شیرینیه قناری نیست؟

نه تورو خدا تا به حال دقت کردی صدای مرغ عشق خشن و بی آوازه؟

من نه کبوترم... نه قناری... نه طوطی هفت رنگ... نه پروانه...

اما بخدا میفهمم که چرا حیاط همسایه ی ما انار نداشت...

 23/3/87

تا کدامین جویبار خواهم رفت

و کدامین کوه را خواهم سرود

چه کسی یکشب تن سرد مرا آغوش خواهد گرفت

و سیب سرخ لبانم را خواهد چشید

به کدامین دشت خواهم رفت

کدامین لاله مرا نوش خواهد کرد

این روان رفتن بی ماندنم را

چه کسی به نظاره خواهد نشست

وکدامین طلوع هلاک خواهد کرد

لرزش اندام بلورینم را

همچنان می روم

تا به دریا بپیوندم

.

.

.

تنها وسعت آغوش اوست که نوازش کردن را ...

می آموزد...

 نقاشی

مثل یک نقاش ...

می کشم عکس خیال تورا

بر دفتر خط خورده ی ذهنم

آبرنگ می پاشم...

به رنگ چشمانت از جنس اشک...

و می پیچم موهایت را

تاب می دهم...

باف می زنم...

ومی نشانمت

در قاب عکس طاقچه ی اتاقم

....حالا....

روشن می کنی کلبه ی تاریکم را

مثل یک شب تاب

ناز می کنی دوباره

و من رسم می کنم

خیال تورا

دوباره باز...

بر دفتر خط خورده ی ذهنم....

 یه روز بارونی...
یک روز بارونی اومد...

من کنار پنجره رو به آدما بودم...

روی دستم نشست و گفت بالهام خیسه خیسه...

خیلی خسته ام و تنها!!!

میتونم توی دستات آرامش بگیرم؟

بش گفتم البته!!!

اگه این دستا میتونه خستگی بالهای شاپرکو بگیره چرا که نه!!!

چند وقتی پیشم موند و وقتی بارون بند اومد گفت که باید برم.

گفت نمیتونم تا همیشه توی دستات باشم...

من راه خونم خیلی دوره و نمی تونم بیشتر از این خانوادمو تنها بذارم...

گفتم باشه برو اما منو بی خبر نذار...

گفت ممکنه دیر به دیر بت سربزنم...

گفتم من به تنهایی عادت دارم.همینکه فراموشم نکنی کلی خوشحالم میکنی...

اما اون رفت و فقط روزای اول با یه قاصدک برام پیغام میداد...

من بهش عادت کرده بودم اما واسه راحتیش دوریشو تحمل کردم...

قاصدکاشو کم کم دیگه نفرستاد.براش پیام دادم که چرا؟

اون گفت خسته میشم تند تند بهت پیام بدم...

اون به دیدنم نیومد ...نیومد... نیومد...

ماهها گذشت...

بش گفتم پس کی میای پیش خود خودم بمونی؟

با ناراحتی و خستگی گفت وای که چقد از این سوالا میکنی؟؟؟

وقتی وقتش شد میام...

یک سال... دوسال...سه سال با هواش زندگی کردم...

به همه پزشو دادم که من شاپرکی دارم که تا حالا روی دست هیشکی ننشسته...

این نامهربونیاش واسه اینه که(بلد)نیست...

اون یروز بهم گفت ...

برو ولم کن دیگه دوستت ندارم...

به همین سادگی...!!!

ازش پرسیدم آخه چرا گفت بهت مشکوکم...

ازش پرسیدم تا به حال از کدوم شاپرک باهات صحبت کردم که مشکوکت کرده؟

میدونی چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟

گفت تو کنار پنجره منتظر چی بودی؟

من مشکوکم که نکنه تو بهم راستشو نگفتی...

من اون شاپرکی که تو میخوای نیستم...

و ... من... موندم ... و... هزار تا سوال بی جواب...

من... رهاش ...کردم... اما... بش گفتم... این ... حرفا رو...یروز ...یکی دیگه... بت میگه... اون روز دور نیست...

و حالا... من موندم و ... یک پنجره ی... همیشه ی همیشه!!! بسته...

نه بارونی... نه شاپرکی... و نه حتی هوایی تازه........

اما حالا یه دوست پیدا کردم که پنجره نمیخواد...

از روز اول پیشم بوده و نمیره...

هیچوقت تنهام نمیذاره و واسم کلاس نمیاد...

همیشه عاشقم بوده و میمونه...

منو توی آغوشش میگیره تا دلتنگیامو روی شونش های های سر بدم...

دوسش دارم...

میدونی کیه؟... بابا خدا!!!

 حقیقت مکتوب

یک عمر تورا به هرکجایی بردم

هرلحظه گذشت بی تو من نشمردم

حالا تو بمان و قصه ات راحت باش

از بس نرسیدم به تو آخر مردم

 

          در آن سرزمینی که صادق ترین آنها کسیست که بهتر دروغ می گوید((زندگی))جریان می یابد...

          وخاطراتی نوشته می شود از جنس ((قلب تیر خورده)).وجفاکاری خویشتن بر گردن ناز دلبر می ماند و عشق،با هرزگی تغییر تقصیر می کند...

          در سرزمینی که عشق جرم و انکار هرزگی جرات و جسارت است،خیال باطل،اطمینان و صداقت در سینه می خشکد.

          حرفهای زندگی...جوانی...غرور...مهربانی...درسینه کویر می شوند و جوانه های خار دار نفرت و انزوا رویان می گردد...

           و آنجاست که باید حقیقت مکتوب را در نهانخانه ی آخرین عاشق نهان داشت .

با من عاشق بمان...

 انتظار

گونه هایم شالیزار شمال

دست بر شالیزار بکش

گیسوانم گندمزار جنوب

دست بر گندمزار بکش

اشک انتظارم موج بیقرار

 

 

چه جنوب چه شمال

دست از این طوفان بکش...

 
دوستان خوبم آقا محمد و بهروان عزیز که هیچ آدرسی ازش ندارم.ممنونم که به این کلبه ی درویشی سر میزنید...

نشناختمتون...

بیست سوالیه؟ ما پیر تر از آنیم که به خاطر بسپاریم...

از تمام دوستانم میخوام بیشتر خودشونو معرفی کنن. اینجا مال خودتونه...

راستی من شعر میگم. خوشحال میشم برام شعر بنویسین.

دوستتون دارم آبجی تون!فرشته...

 

 
عشق را با زن فاصله ای طولانیست

انتخابی در کار نیست

حتی لیلی...

حتی شیرین...




من زنم

زن ایرانی

شال عفت بر سر و تفنگ در دست

راه بر دشمنان میبندم

من زنم زن ایرانی...

 
توی شهر خودمون مشهد رو میگم...

جند تا از مامانو باباهامون هنوز با عشق میان خونه؟

چقدر خنده داره که بزرگترایی میخوان الگوی اخلاق ما بشن که نه اشتیاقی به خونه اومدن دارن نه اشتیاقی واسه عاشقانه خوشامد گفتن...

خدا خودش ما جوونا رو عاشق نگه داره...

 خاطر عشق

یادم تورا فراموش

گرفتمت در آغوش

گفتی پناه من باش

من یاد و تو فراموش

 

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند        طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

 بنام خدا
و خدایی که در این نزدیکیست....

با سلام به دوستان آسمانی خودم.

 چون این اولین مطلبم بود گفتم به شناختن دوستام برسم.وبلاگ فرشته ی آسمونی با نام مستعار خودم امروز هشتم اسفند هشتادو هفت به دنیا اومد تا به قبیله ی وبلاگ نویسا ملحق شه.اگرسرزدین خوشحالم میکنین توی جشن تولد وبلاگم شرکت کنین و تولدشو تبریک بگین.

 
 
بالا