یک روز بارونی اومد...
من کنار پنجره رو به آدما بودم...
روی دستم نشست و گفت بالهام خیسه خیسه...
خیلی خسته ام و تنها!!!
میتونم توی دستات آرامش بگیرم؟
بش گفتم البته!!!
اگه این دستا میتونه خستگی بالهای شاپرکو بگیره چرا که نه!!!
چند وقتی پیشم موند و وقتی بارون بند اومد گفت که باید برم.
گفت نمیتونم تا همیشه توی دستات باشم...
من راه خونم خیلی دوره و نمی تونم بیشتر از این خانوادمو تنها بذارم...
گفتم باشه برو اما منو بی خبر نذار...
گفت ممکنه دیر به دیر بت سربزنم...
گفتم من به تنهایی عادت دارم.همینکه فراموشم نکنی کلی خوشحالم میکنی...
اما اون رفت و فقط روزای اول با یه قاصدک برام پیغام میداد...
من بهش عادت کرده بودم اما واسه راحتیش دوریشو تحمل کردم...
قاصدکاشو کم کم دیگه نفرستاد.براش پیام دادم که چرا؟
اون گفت خسته میشم تند تند بهت پیام بدم...
اون به دیدنم نیومد ...نیومد... نیومد...
ماهها گذشت...
بش گفتم پس کی میای پیش خود خودم بمونی؟
با ناراحتی و خستگی گفت وای که چقد از این سوالا میکنی؟؟؟
وقتی وقتش شد میام...
یک سال... دوسال...سه سال با هواش زندگی کردم...
به همه پزشو دادم که من شاپرکی دارم که تا حالا روی دست هیشکی ننشسته...
این نامهربونیاش واسه اینه که(بلد)نیست...
اون یروز بهم گفت ...
برو ولم کن دیگه دوستت ندارم...
به همین سادگی...!!!
ازش پرسیدم آخه چرا گفت بهت مشکوکم...
ازش پرسیدم تا به حال از کدوم شاپرک باهات صحبت کردم که مشکوکت کرده؟
میدونی چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟؟
گفت تو کنار پنجره منتظر چی بودی؟
من مشکوکم که نکنه تو بهم راستشو نگفتی...
من اون شاپرکی که تو میخوای نیستم...
و ... من... موندم ... و... هزار تا سوال بی جواب...
من... رهاش ...کردم... اما... بش گفتم... این ... حرفا رو...یروز ...یکی دیگه... بت میگه... اون روز دور نیست...
و حالا... من موندم و ... یک پنجره ی... همیشه ی همیشه!!! بسته...
نه بارونی... نه شاپرکی... و نه حتی هوایی تازه........
اما حالا یه دوست پیدا کردم که پنجره نمیخواد...
از روز اول پیشم بوده و نمیره...
هیچوقت تنهام نمیذاره و واسم کلاس نمیاد...
همیشه عاشقم بوده و میمونه...
منو توی آغوشش میگیره تا دلتنگیامو روی شونش های های سر بدم...
دوسش دارم...
میدونی کیه؟... بابا خدا!!!